تبلیغات
كانون فرهنگی هنری شلمچه - دلنوشته 2

كانون فرهنگی هنری شلمچه
 
Cultural center city Shalamcheh estahban
(بسم رب الشهدا و الصدیقین)) این نیز بگذشت ، چه خوب ، چه بد. بد نداشت. اصلا مگر در این راه غیر از لذت چیز دیگری هم هست. مشکلش هم سراسر خوشی ست. آمدیم ، دیدیم و حال در حال رفتیم. اما نمی دانم ذخیره ای که داشتیم چه بود؟ چه قدر با وفا شدیم؟ چه قدر بر معرفت ما افزوده شد؟ اصلا اندوخته ای داریم!؟ وای بر حال ما!!! وای بر حال ما اگر لبریز نشده باشیم. صاحب خانه کریم. خدا کریم. و ما بی لیاقت. درک سخت بود.اصلاً نمی شد.اما فهمیدیم برای دفاع باید از همه چیز گذشت. باید از تعلقّات گذشت، حتی جان و چه قدر راحت گذشتند از جان. و ما چقدر راحت گذشتیم از گذشته ها و گذشت های آنها. مهربانی را زمانی آموختم از آنها که دیدم با گناهانی که انجام دادیم دعوت کردن و پذیرایی کردند و تحفه هم دادند. زمانی آموختم که با مادر شهید هم صحبت شدم که گفت شرمنده ام. شرمنده ام کرد، مهربان بود. مهربانم کرد،خود دعوت بود. دعوتم کرد، آه دلتنگ بود. دلتنگم کرد. نفهیدم، ندانستم آیا چشمانم را شستم جور دیگر دیدم. دلم داشت خو میگرفت. دلم تازه آماده ی دیدن بود امّا......... چه کوتاه بود عشق بازی. چه کم بود فهم ما و چه بی انتها بود معرفت و مهربانی آنها. آرزو کردم کاش با آنها بودم. کاش آنها را همراهی می کردم. اصلاً کاش جای آنها بودم. امّا تریدی عمیق و شاید هم بجا در وجودم پیچید. جای آنها بودن آیا راحت بود؟ آیا شیردل و شجاع بودیم؟ آن دل کندن را آموخته و بلد بودیم؟ نمی دانم!! اما خوب می دانم همه اینها سرچشمه گرفته بود از عشقی ژرف و عمیق. عشق به روح الله. دیدیم ، بهت زده شدیم، بعد غمگین گشتیم. بغض کردیم. گریه کردیم و فریاد زدیم امّا حرفی برای گفتن نبود زیرا آنها حرف نداشتند. اصلاً چه داشتیم که بگوییم، حرف زدن جایز نبود، اما برای شرمنده شدن زمان مناسب ،و مکان خوب بودو ما شرمنده شدیم، خیلی. مشکل اینجا بود که عمل و کار و عقل آنها کجا و فهم و درک ما کجا؟ فاصله دارد این دو با هم. فاصله اش به سی سال اکتفا نمی کند شاید سه هزار سال. آنقدر سرمست از دیدار بودیم که متوجه شروع افتتاحیه نشدیم و چه زود قبل از این که حظ معنوی بیشتری ببریم اختتامیه شد. امّا خوب درک کردیم اختتامیه را. از اختتامیه دلم گرفت، آوردند، وابسته ی خود کردند، سرمست خود کردند حال می گویند بروید امّا با محبّت. محبّتی که زمین گیر کرد ما را. محبّتی که که ما را به التماس وا می داشت، التماس برای ماندن..... از این که شهرزده شویم وحشت داشتیم از فراموش کردن مظطرب بودیم. روزهای آخر سکوت بود امّا حرف دل زیاد. حرف دلی که اگر فریاد نمی زدی تو را هلاک می کرد و اگر حرف می زد زبانت توانایی نداشت و میسوخت. آمدیم عکس شما را در تمام شهر دیدیم امّا..... عکس شما و روش شما عمل کردیم.آیا دیگر وقتش نرسیده که با کمک شما در زندگی معنوی حرکت کنیم؟ آیا وقتش نرسیده که همانند شما آبرودار شویم نزد قائم آل محّمد. باور کنید ما هم خواهان همان عشقی هستیم که شما را به دل دشمن کشاند امّا چه می شود کرد! راه را گم کردیم، مگر این نیست که شما بَلَدِ این راه هستید، مگر این نیست که غبار این راه خدایی بر شانه هاتان و قلب هایتان نشسته، مگر این نیست که شما راهی پر از درد دنیوی و لذّت اخروی را برانگیختید ما هم خواهان همان دردیم که لذّت درد را با هیچ درمانی عوض نکنیم. ما را کشاندید. شما میزبان خوبی بودید امّا ما با آشنای خود غریبی کردیم، شما دل دادید امّا آنقدر دل ما آلوده بودکه نشدما هم دل بدهیم. ای وای که ما چقدر خسران دیده ایم! مرزی که خود ما بین خود و شما ایجاد کردیم به مانند مرز خسروی بود که آن را دیدیم امّا اجازه ی عبور ازآن را نداشتیم. با کوهها و دشتها و آفتاب هم صحبت شدیم،با آنان که شاهدان نبردهای شما بودند. میشد احساس کرد که در هیجان این هستند که ای کاش زبانی برای سخن داشتند تا دلاور مردی های شما را فریاد بزنند امّا گویی آنان نیز درک کرده بودند چشم ما کورتر از دیدن و قلب ما تاریکتر از احساس کردن رزم آوری های شماست. آفتاب می خواست بگوید:من می خواستم سایه خود را بر سر آنان قرار دهم امّا گویی سایه ام سوزناک بود. کوه گویی فریاد می زد:من هموار شدم تا آنها راحت از من صعود کنند، امّا نمی دانستم که دلاور برای بالا رفتن از کوه به سنگی احتیاج دارد که آن را دستگیر خود کند. دشت و جادّه با شرمندگی ناله می زدند: ما وسیع شدیم تا آنها راحت باشند، امّا گویی وسعت ما باعث به زحمت افتادن آنها شد. هر سه ناله می زدند از کم کاری خود. زمین و زمان می خواست ما جبران کنیم خون ریخته شده ی آنان را. امّا افسوس ، افسوس ما هم کر بودیم و گوش هامان پر بود از غیر خدا و غیر سخن حق. ما زیان کارانی بودیم که فرصت جبران به ما داده شد. این راه نیازی به چشم سر نداشت بلکه با چشم دل دیدن اثبات برادری و وفاداری شد. حال به خود نگاه کن، آیا چشم دل را باز کردی؟ چه میزان توانستی از راه خطای گذشته بازگردی؟ چند پلّه توانستی در این راه ترقی کنی؟ زبان عاجز شد. چشم کور شد. گوش ها گویی دیگر نمی شنیدند، پای مان سست شد. البته عجیب نیست قانون اینجا برای امثال ما همین بود . دیوانه شدن. گویی جاده تاریک تر شده بود در راه برگشت به شهر. نمی دانم این تاریکی از ما بود یا.......... نه! تاریکی نمی توانست از گردش قمر و زمین باشد، چون آن شب ها تاریک نبود. نیایش میکردند در دل شب، بندگی و التماس خدا را می کردندو شب خجالت می کشید از سیاهی خود. می شد شبی نورانی. امّا اینجا، پیش ما ستاره ها هم تحویلمان نمی گیرند، شب از تاریکی ما می ترسد امّا آن زمان از سیاهی خود به آنها پناه می برد، نورانی می شد. شاید شود شب با تمام بد خلقی اش را تحّمل کرد، امّا بگویید با غم دوری چه کنیم. کمرشکن شده این دوری! کاش می شد به این جدایی ها خشم کرد. این فاصله را نمی شود با جاده های سخت پر کردچون مگر با این چیزها به وجود آمده که حالابا اینها از بین برود . فاصله ها در تاریخ هم نیست چون شما زنده اید. این فاصله در قلب های ما ایجاد شده ، فقط در قلب ما.... ما را ببخشید که در حالیکه شما ما را دعوت کردید، زمانی که شاید می شد این فاصله کم رنگ شوداما باز کوردلی ما مانع شد. توقّع داشتیم در این سفر اتفاقی عجیب رخ دهد که وجود مرا در تسخیر خود گیرد امّا چه اتفاقی از این عجیب تر که گناهکاری مانند من دعوت شده ی مقّربان درگاه او باشد. باور کنید هیچ چیز در خود ندیدم که به واسطه ی آن دعوت شده باشم. آمدم. با سر آمدم.شوق دیدار مرا از خود بی خود کرد. امّا حالا پای رفتن ندارم. دل هم ندارم. امّا با پای می روم، ولی دل گناهکار و نا قابل امّا محب خود را در کنار شما می گذارم. در انتها و در پایان به من بگویید چه باید بکنیم؟ اصلاً بگوئید شما چه کردید که مقرّب درگاه خدا و همنشین اؤلیا در بهشت شدید؟ به ما بگوئید. نجات دهید محبان خود را.شفیع ما شوید نزد پروردگارتان. والسلام


التماس دعا




طبقه بندی: شهدا، 
برچسب ها: شاید، شب، معرفت، آفتاب، مرز، دلاور، لذت، قلب، هیجان، بهشت، شفیع،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 اسفند 1389 توسط سید محمد اسماعیل تابعی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مقتدر مظلوم
  • قالب مذهبی
  • مقتدر مظلوم